
يدستي افشان ، تا ز سر انگشتانت صد قطره چكد ، هر قطره شود خورشيدي باشد كه به صد سوزن نور ، شب ما را بكند روزن روزن. ما بي تاب ، و نيايش بي رنگ . از مهرت لبخندي كن ، بنشان بر لب ما باشد كه سرودي خيزد در خورد نيوشيدن تو. ما هسته پنهان تماشاييم. ز تجلي ابري كن ، بفرست ، كه ببارد بر سر ما باشد كه به شوري بشكافيم ، باشد كه بباليم و به خورشيد تو پيونديم. ما جنگل انبوه دگرگوني. از آتش همرنگي صد اخگر برگير ، برهم تاب ، برهم پيچ : شلاقي كن ، و بزن بر تن ما باشد كه ز خاكستر ما ، در ما، جنگل يكرنگي به در آرد سر. چشمان بسپرديم ، خوابي لانه گرفت. نم زن بر چهره ما باشد كه شكوفا گردد زنبق چشم ، و شود سيراب از تابش تو ، و فرو اف...
ادامه مطلب