
از خدا پرسیدم : دوست دارید بندگانتان چه بیاموزند؟ گفت: بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند عاشقشان باشد . بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند . بیاموزند که چند ثانیه طول می کشد تا زخمی عمیق در قلب آنها که دوستشان دارند ایجاد کنند و سال ها طول می کشد تا آن زخم التیام یابد . بیاموزند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد ، کسی است که به کمترین ها قانع است . بیاموزند که انسان هایی هستند که آنها را دوست دارند ، اما نمی دانند چگونه عشقشان را ابراز کنند. بیاموزند دو نفر می توانند به یک نقطه نگاه کنند اما متفاوت ببینند . به خدا گفتم : آیا دیگر چیزی هست که باید دانست . گفت : این که بدانند من همیشه و همه جا هستم . ...
ادامه مطلب
خدایا چه لحظه هایی که در زندگی ترا گم کردم اما تو همیشه کنارم بودی .... ...
ادامه مطلب
روزی فرا خواهد رسید که جسم من آنجا زیر ملحفه سفید پاکیزه ای که از چهار طرفش زیر تشک تخت بیمارستان رفته است، قرار می گیرد و آدم هایی که سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند از کنارم می گذرند. آن لحظه فرا خواهد رسید که دکتر بگوید مغز من از کار افتاده است و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگیم به پایان رسیده است. در چنین روزی، تلاش نکنید به شکل مصنوعی و با استفاده از دستگاه، زندگیم را به من برگردانید و این را بستر مرگ من ندانید. بگذارید آن را بستر زندگی بنامم. بگذارید جسمم به دیگران کمک کند که به حیات خود ادامه دهند. چشمهایم را به انسانی بدهید که هرگز طلوع آفتاب، چهره یک نوزاد و شکوه عشق را در چشم های یک زن ندیده است. قلبم را به کسی هدیه بدهید که از قلب جز خاطره ی دردها...
ادامه مطلب